تبليغاتX
نقد و نظر

نقد و نظر

آيا دموكراسي كه شيوه‌اي مشروعيت‌ساز و كارآمد براي اداره امور كشورها در دنياي پيچيده كنوني است، مي‌تواند به كار دولت‌هايي كه داراي مشكل مشروعيت و نارضايتي و ناكارآمدي در جوامع خود هستند، بيايد؟

كشورهايي كه گروهي اندك بر آنها حكمراني مي‌كنند، دموكراسي چگونه مي‌تواند به آنها كمك كند؟ آيا كمكي از دست دموكراسي و حكومت قانون و گردش آزاد قدرت بر مي‌آيد؟ آيا دموكراسي و آزادي بيان و آزادي مطبوعات و آزادي اجتماعات و راهپيمايي‌هاي مسالمت‌آميز و انتخابات آزاد، راهكاري براي برون رفت اين گونه دولت‌ها از بن بست مشروعيت و ناكارآمدي و نارضايتي نيست؟

آيا انگيزه مضاعف در قدرت ماندن، مانع اصلي بر سر راه برطرف كردن مشكلات در اين گونه رژيم‌ها نيست؟ توزيع قدرت و سهيم كردن منتقدان و مخالفان در قدرت مهم‌ترين مشكل است. البته مشكلي كه بر پايه تجربه بشري پاشنه آشيل است و همواره مي‌تواند سرانجام غيرقابل پيش بيني‌اي را براي آينده اين گونه كشورها رقم بزند.

مشكل در جاي ديگري خود را بيشتر نشان مي‌دهد. آن جا كه گويا ميل به جا به جايي در قدرت ديده مي‌شود و اين ميل به جا به جايي در قدرت گذرا و كوتاه مدت است، و در حد ميل هم باقي مي‌ماند. براي گذار از دوره فشار و يا اعتراض. بنابر اين، نشانه‌‌هايي ديده مي‌شود، اما نشانه‌هايي كه ناقص و فريبنده است.

اگر نشانه‌هايي از رويكردهاي دموكراتيك در اين گونه كشورها بروز مي‌كند، پس چرا زود بساط دموكراسي جمع مي‌شود؟ آيا مي‌توانند آزادي بيان و يا مطبوعات را و يا آزادي انتخابات را در مرحله‌اي اعلام كنند و منتقدان و مخالفان و موافقان يكي پس از ديگري حضور پيدا كنند و پس از اين كه چالشي براي گروه در قدرت بروز كرد، اين آزادي‌ها را هديه‌اي از جانب خود به جامعه بدانند و سپس به اشاره و به آشكار اعلام كنند كه امكان و ظرفيت استفاده از اين آزادي‌ها وجود ندارد، آن را محدود و سپس مي‌ستانيم. تجربه‌اي كه هم اكنون در كشورهايي كه در سر خط خبرهاي دنيا قرار دارد ديده مي‌شود. اين گونه رژيم‌ها از دموكراسي چه مي خواهند؟ دموكراسي چه نيازي از آنها برطرف مي‌كند و چه دردي از آنها را درمان؟

اشكال در همين نوع نگاه نادرست به دموكراسي و آزادي و حكومت قانون است. گروه اندك در قدرت در اين رژيم‌ها، به دنبال درمان درد خود يعني "چگونه در قدرت ماندن" هستند. حالا كه خيلي جاها شلوغ شده و سر و كله مردم پيدا شده و خونه برو هم نيستند و مدعي دولت‌ها شده‌اند، حكمراني بد به شيوه گذشته امكان‌پذير نيست، پر دردسر هم هست و بسيار پر هزينه. پرسشگران از قدرت و يا مدعيان قدرت ديگر نه در چرخه دروني قدرت كه در عرصه عمومي و جامعه هستند. جامعه‌اي كه هم آزادي بيان مي‌خواهد و هم آزادي سبك زندگي. هم حداقلي از رفاه اقتصادي مي‌خواهد و هم قانون‌گرايي مدني و منصفانه. هم آزادي مذهبي مي‌خواهد و هم پاسخ‌گو بودن قدرت و دولت و حكومت به روش عرفي. اين كه قدرت محدود و دوره‌اي داشته باشد، اين كه مسووليت اشتباه و ناكارآمدي خود و افراد و نهاد زير نظر خود را بپذيرد و برود.

واقعيت اين است كه دموكراسي درد اين‌گونه حكمرانان را درمان نمي‌كند. چون درمان را در دموكراسي شكلي و نمايشي جست‌وجو مي‌كنند. اين كه اينترنت باشد، مطبوعات باشد، انتخابات باشد، مجلس باشد، دولت باشد، دادگستري باشد، نهاد مدني باشد، اما او هم هست؛ و در همه اين نهادها نشاني پر رنگ از قدرت او هست.

اعلام مي‌كند كه همه نشانه‌هاي دموكراسي هست، و رد پايش را هم به عنوان آشتي با دموكراسي به جا مي‌گذارد و نشان مي‌دهد. اما، اين آشتي با خود و براي خود است نه با دموكراسي. گروه اندك در قدرت در رژيم‌هايي كه كوشش آنها تداوم همان سبك قدرت گذشته است، مي‌خواهند با مسكني كه دوز اندكي از دموكراسي ( نمايشي از دموكراسي) در آن هست تب اعتراض را در كشورهاي خود پايين نگه دارند و يا درمان كنند، اما آيا تاثيرگذار نبودن اين روش درمان آشكار نيست؟

* بخشي از اين مقاله در روزنامه روزگار (14/10/90) چاپ شده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 0:36  توسط محمدحسن(سینا) علیپور  | 

1. بر اساس تعريفي از قدرت سياسي كه قدرت نهايي شناخته مي‌شود، يك ابزار خاص اين قدرت زور است، و اعمال زور يا خشونت قانوني به صورت مشروع، به منظور برقراي نظم و امنيت و اعمال قانون نيز در اختيار و صلاحيت دولت‌ها قرار دارد. قدرت زور يا ارتش يا پليس به عنوان نيرويي شناخته شده‌ و داراي رسميت هستند كه با مجوز و تصميم دولت‌ها به صورت مستقيم و غيرمستقيم اين قدرت را بر پايه قوانين وضع شده در جامعه اعمال مي‌كنند. در دولت‌هايي كه داراي ساختار دموكرتيك هستند، زور براي اعمال حاكميت و يا اقتدار دولت به گونه‌اي كم رنگ مورد توجه است، تا آن جا كه گويي اثري از آن در جامعه وجود ندارد. در نتيجه نهادهاي مدني و احزاب مهم‌ترين فرايند اعمال قدرت را در سياست، اقتصاد، فرهنگ و اموراجتماعي جامعه به عهده دارند.

در رژيم‌هاي دموكراتيك، نيروي نظامي كه در واقع قدرت زور دولت‌هاست در شرايط تهديد نظامي خارجي يا رفتارهاي خشونت طلبانه و آشوبگرانه داخلي در لباس ارتش يا پليس خود را نشان مي‌دهد. بنابراين، زور در اختيار دولت است. اما حضور نظاميان در سياست به صورتي كه همان هويت نظامي يا قدرت برهنه را تداعي مي‌كند وجود ندارد. حتي در بهترين شكل آن در رژيم‌هاي داراي انتخابات محدود، كه يك نظامي يا گروهي از آنان وارد انتخابات مي‌شوند و يا پست‌هاي مهم سياسي را به دست مي‌گيرند، فرجام خوبي براي آينده سياسي آن كشور رقم نخورده است، همان گونه كه در كشورهاي‌ دور شده از دموكراسي شاهد آن بوده‌ايم. مگر آن كه قدرت سياسي را رها كرده باشند و تجربه كشورهاي نزديك شده به دموكراسي و سپس دموكراتيك را در پيش بگيرند. تركيه نزديك‌ترين الگو از اين كشورها به ماست. حتي ورود نظاميان به فعاليت‌هاي اقتصادي و به دست گرفتن بخشي از بازار سرمايه و كار و ساير پيامدهاي قابل پيش بيني و همين‌طور غيرقابل پيش‌بيني با چنين رويكردي، مشكلات ديگري است كه فضاي سياسي، اجتماعي و اقتصادي را دستخوش تحولاتي به زيان روند دموكراتيزه شدن خواهد كرد.

از آن جا كه احزاب مهم‌ترين و موثرترين ابزار فعاليت در عرصه سياست شناخته مي‌شوند و در يك جامعه دموكراتيك و با ساز و كار انتخابات آزاد چنين امكاني فراهم است، اما با ورود نظاميان به سياست و رفتن فضاي سياسي كشور به سمت فضاي فاقد رقابت سياسي، فعاليت احزاب كم و كم‌تر شده و اين فرايند تا مرحله انحلال پيش خواهد رفت. تجريه كشورهايي مثل مصر، ليبي، عراق و... كه نظاميان فضاي سياسي كشور را طي سال‌ها تحت تاثير خود قرار داده‌اند نشان دهنده اين مساله است.

2. از آن جا كه هر رفتار اجتماعي در جامعه انگيزه‌هاي خود را دارد، اين انگيزه‌ها يا انتقاد به وضع موجود است و يا مخالفت با آن و در نتيجه تغيير وضع موجود است. در رژيم‌هاي دموكراتيك هر كدام از اين انگيزه‌ها به عنوان يك اصل بديهي و به عنوان حقوق فردي، سياسي و اجتماعي پذيرفته شده است. بر اين اساس، دولت‌ها در اين نوع رژيم‌ها، زمينه‌هاي بروز اجتماعي رفتارهاي انتقادي و اعتراضي را فراهم مي‌كنند تا منتقدان و مخالفان از طريق رسانه‌ها يا ديگر امكانات مدني يعني گردهمايي‌ها و راهپيمايي‌هاي مسالمت‌آميز ديدگاه‌هاي خود را بيان كنند و حتي استمرار و ادامه‌دار بودن اين اعتراض‌ها و مخالف‌خواني‌ها به صورت مسالمت‌آميز امكان‌پذير است. براين اساس، بر خلاف رژيم‌هايي كه نظاميان از نزديك همه چيز را زير نظر داشته و يا در كنترل خود دارند، رفتارهاي انتقادي و اعتراضي نه تنها با ادبيات جنگ عليه دولت مورد خطاب نيست بلكه با ادبيات دموكراتيك از سوي دولت نگريسته مي‌شود. در كشورهايي كه از دموكراسي دور مي‌شوند و به همان ميزان به نفوذ نظاميان نزديك مي‌شوند، جنگ با تعابير مختلف آن از جمله اصطلاحات و مفاهيمي است كه زياد شنيده مي‌شود. بنابر اين، انتقادها و اعتراض‌هاي فردي و يا حزبي كمتر با نگاه مثبت ارزيابي مي‌شود.

3. به باور توسيديد انديشمند و مورخ يوناني، درباره دموكراسي بايد به اين نكته توجه داشت كه بدون تصميم‌گيري‌هاي حسابگرانه و دائم، هرگز نمي‌توان اين رژيم را حفظ كرد و سرانجام آن جز فروپاشي و باز كردن راه بر تنش و خشونت و جنگ نخواهد بود.(1) قابل درك است كه بررسي رژيم‌هاي سياسي مختلف نيز نشان مي‌دهد كه تصميم‌هاي حسابگرانه و منطبق بر واقعيات داخلي و تحولات جهاني جز از طريق دموكراسي پايدار كه از كارآمدترين نوع رژيم‌هاست امكان پذير نيست. بنابراين، نفوذ و يا دخالت نظاميان در سياست و اقتصاد و امور اجتماعي و فرهنگي، جامعه را به سمتي خواهد برد كه فاصله آن جامعه را از دموكراسي روز به روز بيشتر خواهد كرد.

تصميم‌هاي حسابگرانه در پروسه‌اي از تصميم سازي‌هاست كه نيروهاي شايسته، كارآمد و نخبه شرايط آن را فراهم مي‌كنند. توليد فكر و نظريه سياسي براي مديريت جامعه  نيز در وضعي كه در يك  كشور تفكر نظامي يا همان قدرت برهنه غلبه داشته باشد و نظاميان با ادبيات خود در عرصه سياسي به جاي دولت‌هاي دموكرات سخن بگويند و حكمراني كنند متوقف خواهد بود. بنابراين، نمي‌توان انتظار داشت تصميم‌گيري حسابگرانه و سياست ورزي به شكلي كه در دموكراسي‌ها معمول است، ديده شود. حتي فساد سياسي و اقتصادي به دليل كاركرد واقعي نهادهاي نظارتي غيردولتي و مدني در دموكراسي‌ها به مراتب كمتر است. به گفته ژان ژاك روسو در كتاب اعترافات، «هيچ قومي غير از آن كه ماهيت حكومت‌اش ايجاب مي‌كند، نخواهد بود.»(2)

4. رفتن و واگذاري قدرت به رقيب و در نتيجه دوره‌اي شدن قدرت از ويژگي‌هايي است كه يك دموكراسي را از ديگر رژيم‌هاي سياسي متمايز مي‌كند. در حالي كه نزديك شدن بيش از پيش نظاميان به قدرت به همان ميزان ويژگي رفتن و كناره‌گيري از قدرت را كم رنگ و در نتيجه ساخت سياسي يك جانبه را رقم خواهد زد. هميشه دلايل مختلف براي ماندن در قدرت وجود دارد؛ دلايلي از قبيل دست‌يابي به آرمان‌هاي بزرگ سياسي و يا ايدئولوژيك، وعده رشد و شكوفايي اقتصادي و ... همه مي‌تواند بهانه ماندن در قدرت و در نتيجه تغييرناپذيري قدرت ارزيابي شود. وضعي كه در نقطه تقابل دموكراسي‌ها به شما مي‌رود.

رژيم‌هايي كه در يك دوره كوتاه يا طولاني قدرت در آنها متصلب مي‌شود و دوره‌اي نبودن قدرت و نرفتن از قدرت با خواست مردم، ويژگي برجسته آنها است با اتكا به زور و برتري قدرت برهنه چنين سرنوشتي براي آنها رقم مي‌خورد و همواره با واسطه يا بدون واسطه، قدرت برهنه نقش اصلي را در شكل‌گيري و پديد آمدن آنها به عهده دارد. اگر چه همان گونه كه برتراند راسل مي‌گويد: «دوره‌هاي قدرت برهنه كوتاه مدت هستند»(3) حداقل در دوره ما تجربه رژيم‌هايي مثل صدام در عراق، مبارك در مصر و قذافي در ليبي از اين نوع هستند.

يادداشت‌ها:----------------------

1. ناصر فكوهي، خشونت سياسي، انتشارات پيام امروز، ص25

2. ارنست كاسيرر، افسانه دولت، ترجمه نجف دريابندري، انتشارات خوارزمي، ص323

3. برتراند راسل، قدرت، ترجمه نجف دريابندري، انتشارات خوارزمي، ص112

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 21:50  توسط محمدحسن(سینا) علیپور  | 

برتراند راسل به عنوان يكي از فيلسوفان سرشناس جهان به شمار مي‌رود. به گفته فردريك كاپلستون، راسل پيامبر اومانيسم ليبرال و قهرمان كساني كه خود را خردگرا مي‌دانند، شناخته مي‌شود.[1]

اين فيلسوف تحليلي و تجربي بريتانيايي كه هر چند سال يك نظام فلسفي تازه علم كرد، آثار زيادي در زمينه اخلاقي، اجتماعي، سياسي، رياضيات و فلسفه نوشته است. و خوانندگان فارسي زبان با نوشته‌ها و ديدگاه‌هاي اين فيلسوف كه از سال‌ها پيش ترجمه شده‌اند، آشنا هستند. به تازگي نيز چند داستان كوتاه از وي به فارسي ترجمه شده است.

طرفداران فلسفه تحليلي(فرهنگ فلسفي در كشورهاي انگليسي زبان) اين پرسش را مطرح مي كنند كه فلسفه قاره‌اي (فرهنگ فلسفي آلمان) به ادبيات نزديك‌تر است يا فلسفه؟

همچنين اين ديدگاه مطرح مي‌شود كه «يكي از تفاوت‌هاي ظريف ميان فلسفه تحليلي و سنت قاره‌اي در اين است كه در نگاه قاره‌اي متون ادبي، هنري، شعري و يا درس‌هايي از زندگي حقيقي مردم در فرآيند كار و توليد و اوقات بيكاري مدنظر قرار مي‌گيرد، اما انديشمندان تحليلي شرايط امكان يك پديده را با به كارگيري ترفندهايي چون حكايات و داستان‌هاي علمي- تخيلي مورد بحث قرار مي‌دهند. افزون بر اين، فيلسوفان تحليلي همواره مي‌كوشند تا چگونگي استقرار پديده‌ها در عالم تجربه را توصيف و تبيين كنند و از اين رهگذر از علوم تجربي و رياضي بهره مي‌گيرند.[2]»

با اين حال چرا برتراند راسل به عنوان فيلسوف تحليلي داستان هم نوشته است؟ آيا داستان نويسي او همانند مقالات فلسفي او همراه با استدلال‌ها‌، گزاره‌ها و پرسش‌هاي مستقيم و روشن است؟ يا سبك و ويژگي‌هاي داستان نويسي را از نظر فكري، فضا، زاويه ديد، غيرمستقيم گويي و... مي‌پذيرد و در نتيجه با انتخاب قالب داستان براي پرسش از معناي زندگي و هستي، پايبندي به سنت فلسفه تحليلي را نقض مي‌كند.

اين كه راسل و يا فيلسوفان ديگري داستان مي‌نويسند، در واقع كوشش براي استفاده از داستان به منظور بيان ديدگاه‌هاي فلسفي و تاثيرگذاري عميق‌تر بر خوانندگان است.

اگر چه درباره ناسازگاري ذاتي فلسفه و داستان و سبك‌هاي نوشتاري آنها ديدگاه‌هاي متفاوتي قابل طرح است، اما درباره سازگاري اين دو و دفاع از بيان انديشه‌هاي فلسفي در قالب داستان، موافقان برهان‌هاي خود را به صورت قوي ارائه مي‌كنند. «انديشه هاي فلسفي را به صورت غيرمستقيم و در قالب داستان و با مهارت‌هاي داستان نويسي بهتر مي‌توان بيان كرد... يا اين كه، اگر فرض بر اين است كه فلسفه بايد به زندگي مربوط باشد، يا دست كم مسايل فلسفي «بزرگ» بايد چنين باشند، پس چرا اين مسايل را در موقعيت زندگي مطرح نكنيم و با كمك شخصيت‌هايي در نمايشنامه، رمان يا داستان كوتاه؟»[3]

سارتر به عنوان يك فيلسوف اگزيستانسياليست براي بيان انديشه‌هاي فلسفي خود از قالب داستان استفاده بيشتري مي‌كرد و تعداد زيادي داستان نوشت و معناي زندگي را كه در واقع پرسشي فلسفي است در قالب داستان با رهيافت‌هاي عاطفي بيان كرده است. همان گونه كه آلبركامو، فرانتس كافكا و يا داستايفسكي و ديگر داستان نويساني كه  در طيف فكري اگزيستانسياليسم شناخته مي‌شوند، براي پرسش از معناي زندگي و انديشه‌ورزي از رمان يا داستان كوتاه استفاده كرده‌اند.

فيلسوفاني كه به تناسب گرايش‌هاي فلسفي داستان نوشته‌اند داستان نويسي آنها متاثر از سبك تفكر فلسفي آنهاست. فيلسوفان اگزيستانسياليسم پرسش‌ها و نگرش‌هاي خود از معناي زندگي، هستي و يا درد و رنج انساني را بر پايه فكر فلسفي خود عرضه كرده‌اند. اگر چه داستان نويسي به دليل سبك ذاتي عاطفه گرايانه‌اش، فيلسوفان را ناچار به رعايت ساختار كلي داستان و در نتيجه تاثيرگذاري به شيوه غير مستقيم بر مخاطب قرار مي‌دهد.

همچنين برتر اندراسل وقتي كه داستان «آدم‌هاي مخبَط» يا داستان «كابوس‌ها» كه اخيراً در كتاب تنهايي[4] توسط دكتر مجيد مددي ترجمه و چاپ شده و يا داستان «كابوس مرد خدا» را كه از اين كتاب حذف شده است، مي نويسد، با معنايي كه در رساله‌ها و نوشته‌هاي فلسفي او به عنوان يك فيلسوف خردگرا ديده مي‌شود، همسويي دارد. همين طور وقتي خواننده داستان «سطل سوار» اثر فرانتس كافكا را در همين كتاب مي‌خواند و يا داستان «تنهايي» از واسيلي شوكشين را، در واقع بازخواني تفكر و پرسش از رنج و درد بشر و هستي انسان است.



[1] - فردريك كاپلستون، از بنتام تا راسل، ترجمه بهاء الدين خرمشاهي، انتشارات علمي، فرهنگي،1370ص462

[2] - محمد ضيمران، فلسفه ميان حال و آينده، نشر پايان، 1389، ص 244

[3] - سوزان لي اندرسون، فلسفه داستايفسكي، ترجمه خشايار ديهيمي،طرح نو، ص 25

[4] - برتراند راسل و ديگران، تنهايي، ترجمه مجيد مددي، نشر پايان،1390

روزنامه شرق/17آبان1390/صفحه‌آخر

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 21:25  توسط محمدحسن(سینا) علیپور  | 

  آيا مي‌توان گفت در ايران بين دولت ها و روزنامه نگاران سوءتفاهم وجود داشته است؟ آيا طرح چنين سوالي درست به نظر مي رسد؟

همان طور كه در تاريخ سياسي معاصر ايران و از زمان انتشار روزنامه و نشريه در ايران، موارد متعددي از بدبيني و برخورد با روزنامه نگاران ديده مي شود؛ آيا در همه دوره هاي روزنامه نگاري كه روزنامه نگاران تحت تعقيب قرار گرفته يا بازداشت شده يا با مشكلات بيكاري و تنگناهاي اقتصادي و اجتماعي روبه رو شده اند، فقط بدبيني و سوءتفاهم موجب بروز چنين مشكلاتي براي خبرنگاران و روزنامه نگاران شده است؟

 وقتي از اصطلاح بدبيني و سوءتفاهم صحبت مي شود، يعني اينكه دو طرف حكومت و مطبوعات وجود دارند كه گاهي بين آنها سوءتفاهم به وجود مي آيد و در نتيجه مي توان اختلاف و سوءتفاهم را كاهش داد يا برطرف كرد. اما در واقع و آنچه بر پايه تجربه تاريخي مي توان دريافت، اين است كه اگر بپذيريم سوءتفاهم يا بدبيني بوده، اين سوءتفاهم يك‌طرفه بوده است.

اين سوءتفاهم موجب شده حكومت ها از ابزار قدرت خود براي كنترل و مهار بيشتر مطبوعات و محدود كردن فعاليت روزنامه نگاري كه فعاليتي نظارتي و افشاگرانه است، استفاده كنند. در مواردي كه اين سوءتفاهم ناشي از رفتار خلاف مطبوعات و روزنامه نگاران بوده، به راحتي نيز امكان برخورد فراهم بوده است. اما مطبوعات و روزنامه نگاران فاقد چنين امكان و حقي بوده اند. آنها به جز در مواردي و در دوره هايي كوتاه نقش نظارتي و نقد كنندگي را كه جزء وظايف ذاتي آنهاست و آن گونه كه مي خواهند و آن گونه كه در كشورهاي داراي دموكراسي پيشرفته وجود دارد، نتوانسته اند انجام دهند.

حكومت ها در ايران هم خواسته اند روزنامه نگاران از تحولات درون قدرت و نقد قدرت دور باشند و هم خواسته اند روزنامه نگاران در نقش روابط عمومي سازمان ها و وزارتخانه هاي دولت فعاليت كنند. آنها از اين نوع فعاليت به عنوان فعاليت چشمگير و كارآمد نيز ياد كرده اند. متاسفانه با ارائه چنين تعريفي نادرست و غيرحرفه اي از روزنامه نگاري است كه همان سوءتفاهم يا بدبيني، اگر اصطلاحات دقيقي باشند شكل مي‌گيرد و توسعه پيدا مي كند و روزنامه نگاران را ناچار مي‌كند همواره از حداقل امكانات و روزنه ها براي فعاليت حرفه اي و نقد و نظارت بر حكومت استفاده كنند.      روزنامه روزگار ۱۷/۵/۱۳۹۰

نکته: روزنامه روزگار به دلیل همین کارکرد حداقلی نقد و نظارت، هم اکنون توقیف است و روزنامه نگاران شاغل در آن بیکار شده اند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 8:0  توسط محمدحسن(سینا) علیپور  | 

نقش روحانيت در انقلاب مشروطه  به نقش ديني روحانيان در سياست پيش از انقلاب مشروطه در دوران صفويه و سپس دوره قاجاريه باز مي‌گردد. پيوستگي روحانيان  با قدرت سياسي در دوره صفويه اوج اين پيوند ونزديكي است. اين پيوند البته به لحاظ مفهومي هم از نظر ديني بود و هم از نظر سياسي. اگرچه، هر چه روحانيت از قدرت فاصله مي‌گيرد اين پيوند سست‌تر شده و در برابر قدرت و سياست حاكم موضع انتقادي و اعتراضي مي‌گيرد.

در فراز و فرودهاي تاريخ سياسي ايران به خصوص از صفويه به اين سو كه مورد توجه و تاكيد است، مهم‌ترين واكنش‌ها به تحولات اجتماعي و جنبش‌هاي اعتراضي خواهان تغيير در وضع موجود، از سوي حكومت و از موضع دفاع از منافع قدرت ديده شده است. اما از سوي روحانيت و از نگاهي مذهبي و به منظور دفاع از سنت‌هاي ديني اين مخالفت ديده مي‌شود. بنابر اين، بخش مهمي از روحانيت نسبت به دگرگوني‌هاي نو و تحول خواهانه و مساله تجدد واكنش‌ها و مخالفت‌هاي خود را دارد.

سنتي بودن ساختار سياسي و اجتماعي، جامعه تقريباً  هم شكل و همانند، اما داراي قشربندي اجتماعي و نهاد مدني ضعيف و در نتيجه قدرت انتقادي و اعتراضي ناچيز و ساير ويژگي‌هايي كه يك جامعه توده‌وار را از يك جامعه مدني داراي نهادهاي اجتماعي كارآمد متمايز مي‌كند، مرجعيت سياسي، اجتماعي يكسان و در نتيجه يك پارچه شدن قدرت را موجب شد. براين اساس، تصلب قدرت همواره مهم‌ترين مانع از پذيرش تغييرات در جامعه به شمار رفته است.

واقعيت اين است كه در دوره‌هايي، حاكميت براي مخالفت با جنبش اعتراضي، پيش از آن كه منفعت سياسي و يا قدرت رسمي خود را مورد توجه قرار دهد و در واكنش‌ها از آنها سخن بگويد، دلايل مذهبي و ديني براي اين مخالفت‌ها ارائه كرده است. در واقع يكي از دلايل، مذهبي نشان دادن حكومت و مشروعيت سازي براي حكومت بوده است. البته اين آسيبي بوده كه از رهگذر آن مذهب در سوي حاكميت  و قدرت رسمي قرار داده شده است. شايد بر پايه چنين نگرشي است كه قدرت رسمي، مشروعيت خود را ناشي از عطيه خداوند و مشروعيت الهي قدرت براي خود اعلام كرده و نه ناشي از قدرت و مشروعيت مردم. اين سياست در راستاي مشروعيت بخشيدن به قدرت و كسب مقبوليت ديني از طريق ايجاد ارتباط نزديك و پيوند با روحانيان بود.

اما به تدريج و در اواخر دوره قاجار، با بروز اختلاف بين حكومت و روحانيان، شكاف ايجاد شده عميق‌تر شد و موضع انتقادي روحانيان بيشتر خود را نشان داد. «در اين زمان در ايران روحانيان غير رسمي زيادي وجود دارند به نام مجتهد، توده‌هاي خلق به اينان با نظر قديس مي‌نگرند. اينان نفوذ غير قابل بياني ميان مردم دارند. مجتهدان نمايندگاني از سيد و عوام دارند، كه عبادت در مساجد و اداره امور محاكماتي و عقد عهود (به جاي محاضر رسمي) و اداره امور فرهنگي توده‌ها را جزو وظايف مخصوص به خود مي‌دانند. اينان، اين پرولترهاي فكري، چون بينوايان امرارمعاش كرده و شريك غم وشادي توده‌هاي فقير و سيه روز خلق هستند و روي اين اصل با حكومت مخالفند. هر قدر حكومت مركزي مي‌خواهد نفوذ روحانيان را محدودتر سازد، بر شدت مخالفت اين دسته افزوده مي‌شود. دولت از راه عدليه صلاحيت روحانيان را محدود ساخته و قضاوت در باره امور جنايي و يا دعاوي املاك بزرگ را از آنان سلب نموده و آنان را از عقد عهود (محضر غير رسمي) ممنوع مي‌سازد. همچنين روحانيان را از نظارت در زيارتگاه‌هاي مقدس و ثروت‌زا محروم ساخته، به جاي آنان ماموران دولتي را منصوب مي سازند ... بالاخره دست به سوي املاك موقوفه مساجد دراز كرده و آنها را به نام خود مصادره مي‌نمايد. از اين رو اختلاف بين روحانيان و حكومت مركزي بروز نموده، رو به شدت مي‌گذارد.» (1) با شروع نهضت مشروطه‌خواهي اين مخالفت‌ها البته در كنار موافقت بخش ديگري از روحانيان نسبت به وضع موجود، آشكار مي‌شود.

اما آن چه هدف اين نوشته است اين است كه مخالفان مشروطه چه مي‌گفتند؟ يا تاثيرگذارترين مخالفان در كدام سوي قشر بندي اجتماعي ايران بودند؟ پاسخ به اين سوالات از يك جنبه آسان به نظر مي‌رسد، اسناد و مداركي از تحولات مشروطه در دست است كه ما را با ديدگاه‌هاي مخالفان و موافقان جنبش مشروطه آشنا مي‌كند، همچنين ساخت سياسي و اجتماعي آن دوره كه جامعه‌اي داراي نهادهاي مدني ضعيف به لحاظ تاثير‌گذاري اجتماعي و سياسي را به ما مي‌نماياند. اگر چه روشنفكران، روحانيان و هم اين طور تجار در پي توسعه فعاليت‌هاي اقتصادي و تجاري در كشورهاي همسايه و ديگر مراكز مهم اقتصادي مثل كلكته، بمبئي، مارسي، لندن و...، و به تدريج اصناف داخلي و در پي تحولات دنياي جديد سر برمي‌آورند و تغييرات را بيشتر از ديگر اقشار اجتماعي حس مي‌كنند و خود را در مسير اين دگرگوني‌ها قرار مي‌دهند و البته هم اينها به خصوص روشنفكران و تحصيل كرده‌ها تلاش‌هاي زيادي مي‌كردند تا نوشته‌ها و رفتارهاي روشنگرانه‌اي براي مقابله با استبداد فردي و ترويج تفكر نوگرايي و دموكراسي خواهي وارد عرصه عمومي شود و ادبيات سياسي تازه‌اي را مورد توجه افكارعمومي قرار دهند.

بر اين اساس، مخالفان استبداد و مشروطه خواهان، به تدريج و پس از يك دوره كوتاه از فكر تشكيل «عدالت خانه» كه از خواسته‌هاي اوليه آنها بود فاصله گرفتند و خواهان تشكيل حكومت قانون و پارلمان و در نتيجه پايان حكومت فردي شدند.

موافقان مشروطه در طيف‌هاي مختلف روشنفكري، روحانيان و بازار حضور پررنگ داشتند و به تدريج  و با مخالفت سركوب‌گرانه محمدعلي شاه، ديگر قشرهاي اجتماعي وارد اين جنبش اعتراضي شدند و ديدگاه‌هاي آنها به تفصيل در كتاب‌ها و مقالات منتشر شده و در بست‌نشيني‌ها ديدگاه‌هاي آنها بيان شده و يا در مجلس اول دوره مشروطه كه قانون اساسي مشروطه و سپس متمم قانون اساسي بررسي شده نظر آنها اعلام شده است. اما در اين نوشته سعي مي‌شود به ديدگاه مخالفان مشروطه و استدلال آنها براي ابراز اين مخالفت پرداخته شود.

شيخ فضل الله نوري از جمله روحانيان برجسته‌اي است كه به آشكار مخالفت خود را با مشروطه اعلام مي‌كند. وي ديدگاه خود را در باره حرمت مشروطه و دلايل ستيز خود با مشروطه خواهان در رساله معروف«حرمت مشروطه» به تفصيل بيان كرده است. وي در اين رساله علت موافقت اوليه با مشروطيت و سپس مخالفت ثانويه با آن را توضيح مي‌دهد. شيخ در باره مخالفت با اصل هشتم قانون اساسي كه به برابري حقوقي مردم اشاره دارد مي‌نويسد: «يكي از موارد آن ضلالت‌نامه (منظور متمم قانون اساسي است) اين است كه افراد مملكت متساوي الحقوق‌اند و در اين طبع آخر به اين عبارت نوشته شد: «اهالي مملكت ايران در مقابل قانون دولتي متساوي‌الحقوق خواهند بود» و اين كلمه مساوات، « شاع و ذاغ حتي خرق الاسماع»(يعني انتشار يافت و پخش و تبليغ شد تا جايي كه گوش‌ها سوراخ شد)، و اين يكي از اركان مشروطه است به اخلال (آن)، مشروطه نمي‌ماند. نظرم است در وقت تصحيح(بررسي پيش نويس متمم قانون اساسي) در باب اين ماده يك نفر از اصول هيات(مجلس) معدود بود، گفت به داعي: كه اين ماده چنان اهميت دارد كه اگر اين باشد و همه مواد را تغيير بدهند، دول خارجه ما را مشروطه مي‌شناسند و اگر اين ماده نباشد لكن تمام مواد، باقيه باشد ما را به مشروطگي نخواهند شناخت. فدوي در جواب او گفتم: فعلي الاسلام السلام و برخاستم و گفتم: حضرات جالسين بدانيد مملكت اسلاميه مشروطه نخواهد شد، زيرا كه محال است با اسلام حكم مساوات.»(2) ديدگاه‌هاي شيخ فضل‌الله نوري در مخالفت با مشروطه‌خواهان در منابع ديگر هم مورد توجه و دقت است. «... ما اهالي ايران شاه لازم داريم. عين‌الدوله لازم داريم. چوب و فلك و ميرغضب لازم داريم. ملا و غير ملا، سيد و غير سيد بايد در اطاعت حاكم وشاه باشند.براي يك نفر آخوند كه چوب خورده است، نمي توان مملكتي را به هم انداخت. اين اقدام تو (ناظم‌زاده كرماني) مثل مهملاتي است كه در روزنامه مي نويسي، مشروطه و جمهوري را در روزنامه اسم بردن و منشاء فساد شدن مشروع نيست... ناظم السلام تو را به حقيقت اسلام قسم مي‌دهم آيا اين مدارس جديد خلاف شرع نيست؟ و آيا ورود به اين مدارس مصادف با اضمحلال دين اسلام نيست؟...آنچه توانستيد در جرايد از ترويج مدارس نوشتيد، حالا شروع به مشروطه و جمهوري كرديد.»(3)

تعرض و مخالفت شيخ فضل الله نوري با مشروطه به ديدگاه و قرائت او از اسلام ارتباط مستقيم دارد. به عقيده او تغيير در مدارس و ورود دانش جديد به مدارس مخالف اسلام است چه رسد به وضع قانون و آزادي‌. به عقيد وي « قاون ما در هزار وسيصد و اندي سال قبل نوشته شده «... اگر از من مي‌شنويد، لفظ آزادي را برداريد كه عاقبت اين حرف ما را مفتضح خواهد كرد و ديگران كه فرموديد براي شرع نيز حدودي خواهد بود، اين را بدانيد كه براي شرع حدي نيست.»(4)

از ديگر اسناد در رد مشروطه و مخالفت با نوگرايان و تحول‌خواهان، كتاب« دلائل براهين الفرقان في بطلان قوانين نواسخ محكمات القران» تاليف شيخ ابوالحسن نجفي مرندي است. مخالفت اين روحاني، بر پايه اعتقادات ديني او و برداشت‌هاي او از مذهب است. وي در باره اطاعت از شاه و سلطان حاكم مي‌نويسد: «در وجوب اطاعت سلطان وقت و دعاي بقاي شاه كه حفظ بيضه اسلام و آسايش خاص و عام و انتظام مهام و اجراي احكام ملك علّام و ترويج شريعت حضرت خيرالانام منوط به وجود مسعود پادشاه است.»

نگرش وي در باره مخالفت با قانون اين گونه در اين كتاب نوشته شده است:« خداوند عزّ و جل... البته بهتر مي‌داند كه تا روز قيامت محتاج به چه چيزها خواهيم بود و به اقتضاي خلاقيت و بنده پروري خود بيان فرموده و هيچ چيز را در قرآن فروگذار نفرموده است. هركس غير اين تصور كند، خدا و پيغمبر را تكذيب و متهم به قصور كرده و تكذيب كننده خدا و پيغمبر كافر است.» و سپس نتيجه‌گيري مي‌كند:« بديهي است چه خواهد بود حال جماعتي كه با خالق خود مانند نمرود در ستيز باشند و هر روز مخالفت تازه ظاهر ساخته، در مملكتي كه قرآن حكمفرماست، به اختراع قانون پرداخته، مقررات الهيه را نسخ و متروك گذارند.»(5) يا اين كه مي نويسد:«... احكام مستحدثه قانون اساسي جعل در بلاد اسلام بر آيات محكمات قرآن مجيد پيغمبر... مقدمه نموده شرم از خدا و رسول نكردند.»(6)

بخش ديگري از استدلال اين روحاني مخالف مشروطه به مذمت و فساد و قبح شورا و مجلس شورا (به تعبير وي) اختصاص دارد: «... و اين شوري كه داعيه عظيم و بلواي كبري است و ترتيباتي براي آن اختراع و معمول داشته‌اند خاطر مبارك خدا و پيغمبران و... را به درد آورده شوري نيست، چيز ديگري است.»

وي در باره مخالفت با راي اكثريت مي نويسد: « چون اقليت در اخبار و اهل خبره و صاحبان بصيرت است، لهذا اعتبار دادن عقلا به اكثريت در امور جمهور و مقدرات حيات و ممات خود و مملكتي را به اراده غير اهل واگذاشتن جز جنون محض علتي نخواهد داشت.»

همان گونه كه اين بخش از روحانيان با ارائه دلايل نقلي و برداشت‌ها و تفسيرهاي خود وضع قانون، مشروطه شدن سلطنت، آزادي و دموكراسي را مغاير با مذهب و اعتقادات ديني بيان مي‌كردند، روحانيان سرشناس ديگري در مقابل آنها با طرح ديدگاه‌ها و تفسيرهاي ديگر، خواسته‌هاي مشروطه‌ خواهان را مغاير با مذهب نمي‌دانستند، بلكه منطبق بر دين اعلام كردند. اگر چه با بررسي قانون اساسي به خصوص متمم اين قانون كه روح دموكراسي، برابري حقوقي، تفكيك قوا و آزادي مطبوعات را به آن برگرداند، جمعي از همراهي مشروطه سست شدند و در بين آنها و بر سر مشروعه بودن حكومت يا مشروطه بودن آن، اختلاف پيش آمد و مشكلات تازه‌اي كه محمد علي شاه به آن دامن زد، به وجود آمد.

اما در سوي قدرت و حاكميت، ديدگاه مخالفان مشروطه از موضع دفاع از مذهب نيز قابل تامل است. به خصوص كه مخالفان مشروطه در دربار، كمتر منافع قدرت و ثروت را براي استمرار و هميشگي بودن سلطنت خود ابراز مي‌كردند و دست آويز قرار دادن مذهب يكي از مهم‌ترين ابزارها براي فريب مردم بود.

در شرايطي كه اختلاف شديد بر سر مشروعه و مشروطه بر پا بود، « وقتي كه حاج مخبرالسلطنه هدايت از طرف دربار به مجلس آمد و گفت حالا كه شما اصرار در لفظ مشروطه داريد شاه مي‌فرمايد من با مشروعه موافقم كه البته امور بايد بر طبق شرع انور باشد و جامع‌تر از كلمه مشروطه است، فورا بر اثر اين زرنگي نبض جمعي از مقاومت كنندگان ساقط شد و مخصوصا علما فورا رضا دادند و گفتند «تم الخلاف» و اين بهترين راه حل است و كسي را از مشروطه طلبان متجدد مجلس جرئت مقاومت با علما در اين باب نبود، ليكن يك مرتبه مشهدي باقر مرحوم(وكيل بقال‌ها) فرياد سختي كشيد و به اين مضمون حرف زد و گفت: آقايان! قربان جد شما بروم، ما اصناف و يخه چركين‌ها و مردم عوام اين اصطلاحات غليظ عربي را نمي‌فهميم. ما  اين چيزي را كه به زحمت و خون دل و اين همه مجاهدت گرفته‌ايم اسمش مشروطه است و ما با لفظ پردازي، مشروطه خودمان را از دست نمي‌دهيم. وكلاي اصناف هم با او همراهي كردند و علما كه ملاحظه كلي از اصناف و عوام داشتند و نمي‌توانستند آنها را كه هسته امت و اصحاب بودند برنجانند، موافقت كردند و لفظ مشروطه و در واقع روح و معني آن مستقر شد. اين گونه اشخاص فداكار نبايد مجهول‌القدر بمانند و مجلس ملي(و مشروطه) به همين مشهدي باقر و ... مديون است.»(7)

متمم قانون اساسي كه محمد علي شاه و دربار با توسل به دين و مذهب، مخالف اصول دموكراتيك آن بود، داراي اصول تازه‌اي بود، از جمله اين كه اساس مشروطیت جزءً و کلاً تعطیل بردار نیست، يا اين كه، مردم كشور در مقابل قانون دولتی متساوی الحقوق خواهند بود، يا مي‌توان به پذيرفتن آزادي مطبوعات، آزادي فعاليت احزاب و جمعيت‌ها و آزادي‌هاي فردي اشاره كرد. هم چنين بر اساس متمم قانون اساسي، قواي سه گانه حكومتي به صورت مستقل پذيرفته شده و اين قواي حكومتي ناشي از ملت شناخته شده است. در متمم قانون اساسي حق قضاوت براي قوه قضائيه مستقل پيش بيني شد و دولت حق تغيير قضات را نداشت. هم چنين مسوول شناخته شدن وزيران در برابر مجلس از جمله اصول تازه در متمم قانون اساسي بود.

اما ايراد و مخالفت مشروعه خواهان به متمم قانون اساسي شامل چند مورد بود:

«1. مي‌گفتند اصل هشتم كه همه مردم را در برابر قانون مساوي مي‌شناسند بر خلاف دين است و نبايد در قانون اساسي گنجانيده شود.

2. مي‌گفتند كه مقررات اصل نوزدهم مبني بر تحصيل اجباري بر خلاف شريعت است.

3. عقيده داشتند كه اصل بيستم مبني بر آزادي مطبوعات درست نيست و مطبوعات بايد زير نظر علما باشد.

4. مهم‌تر از همه بايد قوانيني كه از مجلس مي‌گذرد به تصويب هياتي از علماء برسد.

همه اينها مخالفت آشكار با اصول حكومت مشروطه داشت و به همين دليل با مقاومت رهبران مشروطه و مردم مواجه شد.»(8)

با نگاهي به ديدگاه‌‌هاي مخالفان مشروطه، اين موضوع قابل فهم است كه با متهم كردن مشروطه‌خواهان و موافقان حاكميت قانون و آزادي به بي‌مذهبي و خارج شدن از ايمان، سعي داشتند تا با تحريك معتقدان مذهبي و مومنان، از توسعه افكار نوگرايانه پيشگيري كنند. اما انتشار ديدگاه طرفدار مشروطه در باره دموكراسي، حكومت قانون، پارلمان و آزادي بيان، گسترش ديدگاه آنها را در مرحله دوم اعتراضات مشروطه‌خواهان در عرصه عمومي فراهم كرد. چون اين ديدگاه در تكاپوي برخورداري مردم از حق و حقوق شهروندي و دخالت در سرنوشت سياسي خود بود و رژيم فردي و استبدادي و خودكامگي را تضعيف و حذف مي‌كرد، مورد توجه و استقبال اكثريت جامعه قرار گرفت.

يادداشت‌ها:

1.      م. پاولويچ و...، انقلاب مشروطه ايران، ترجمه م. هوشيار، شركت سهامي كتاب‌هاي جيبي، 1357، ص37

2.      غلامحسين زرگري نژاد، رسائل مشروطيت، انتشارات كوير، ص160

3.      ناظم الاسلام كرماني، تاريخ بيداري ايرانيان، بخش اول، ص 322

4.      رسائل مشروطيت، ص18

5.      همان، ص200

6.      همان، ص240

7.      مصطفي رحيمي، قانون اساسي مشروطه ايران و اصول دموكراسي، انتشارات نيلوفر، ص86

8.      همان، ص87

ماهنامه مهرنامهُ مرداد۹۰

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 21:45  توسط محمدحسن(سینا) علیپور  | 

خبر برگزاري دادگاه دانشجويي كه به اتهام قتل دخترهمكلاسي‌اش محاكمه شد، همانند انتشار خبر وقوع قتل، توجه نگارنده را به همراه ديگر افراد جامعه به خود جلب كرد. متاسفانه هر از چند گاهي شاهد چنين صحنه‌هاي ناگوار و دلخراش در جامعه هستيم. مانند قتلي كه چندي پيش در منطقه سعادت آباد تهران اتفاق افتاد. اگرچه اين دو صحنه قتل، شباهت‌هايي هم به هم داشتند. از جمله اين كه به گفته شاهدان در دادگاه، افرادي در صحنه حاضر بودند، اما با گوشي‌هاي موبايل خود فيلمبرداري مي‌كردند، يا اين كه پليس حضور داشته و واكنشي براي پيشگيري از قتل نداشته است، يا در امدادرساني به مجروح در صحنه و يا در مسير بيمارستان مشكلاتي وجود داشت و ... اما در جريان دادرسي در دادگاه يك نكته مهم توجه نگارنده را بيشتر به خود جلب كرد و آن زماني بود كه وكيل مقتول درخواست كرد كه مجازات اعدام متهم در ملاء عام برگزار شود. هدف اين نوشته بررسي كوتاه اين موضوع است. امروزه در جامعه ما كه نگرش‌هاي مذهبي در ذهنيت اكثريت آن وجود دارد، مخالفت يا موافقت با كيفر اعدام و يا اعدام در ملاء عام وارد عرصه عمومي شده، و در باره عدم و يا وجود كيفر اعدام و نمايش عمومي آن اظهار نظر مي‌شود. وقتي چنين فضا و گفتماني خود را بر جامعه تحميل مي‌كند، پس پرسش وجود دارد و بايد در باره آن توضيح داده شود. هم توضيح موافقان و هم توضيح مخالفان در مطبوعات، راديو، تلويزيون و اينترنت، البته بدون سانسور. پس نه تنها اين موضوع تابو نيست بلكه در افكار عمومي از آن پرسش مي‌شود. همان گونه كه در باره كيفر اعدام به روش سنگسار چنين شرايطي پيش آمد. شدت خشونت به كار رفته در سنگسار و نمايش اين كيفر و خشونت موجود در آن موجب شد كه پس از بحث‌ها و چالش‌هاي طولاني در باره آن، رييس وقت قوه قضاييه دستور توقف مجازات سنگسار را صادر كند. در واقع پرسش‌ها و مخالفت‌ها در باره خشونت سنگسار به چنين تصميمي منجر شد. اگر چه ديدگاه مخالفان در راديو و تلويزيون داخلي پخش نمي‌شد. پس اگر قوانين، كيفر اعدام را مجاز مي‌دانند و تا به نتيجه رسيدن تصميمي تازه در باره آن زماني بايد بگذرد، اما مي‌توان با كاهش خشونت موجود در اعدام يعني كاهش درد براي بدن از طريق استفاده از روش‌هاي علمي جديد و همين طور عدم نمايش آن در جامعه، از پيامدهاي ناگوار خشونت و روزمره شدن خشونت پرهيز كرد. فارغ از اين كه صدور حكم اعدام براي يك قاتل در افكار عمومي جامعه داراي چه واكنش‌هايي است، يا در ديگر كشورهاي پيشرفته كيفر قتل چيست؟ و چرا به رغم حذف مجازات اعدام در دور خشونت اجتماعي قرار ندارند؟ اما يك مساله مورد توجه است، و آن اين كه كاركرد اصلاحي اين كيفر چگونه است و تشخيص كاركرد اصلاحي كيفر به عهده چه كسي است؟ به عهده روانشناس اجتماعي است كه نمايش اعدام و مرگ سخت با طناب دار را براي روح و روان جامعه مفيد مي‌داند يا مضر، و در نتيجه فاقد كاركرد اصلاحي. يا به عهده قاضي صادر كننده حكم است كه قانون از او مي‌خواهد براي مجازات قتل، كيفر اعدام را در نظر بگيرد. يا جامعه شناس هم مي‌تواند در اين باره نظرات و ديدگاه‌هاي خود و يا تجربيات علمي موجود را بيان كند و كاركرد اصلاحي مجازات را در جامعه از نظر آسيب‌هاي اجتماعي بررسي كند؟ آيا وقتي كه قاضي مجازاتي را در راي خود اعلام مي‌كند، تمامي روش‌هاي صحيح اجراي مجازات و كيفر را كنترل مي‌كند و آيا به لحاظ گستردگي و پيچيدگي ساختار ديواني و بروكراسي دادرسي و دادگستري، داراي چنين تواني هست؟ و آيا اگر همه اين مشكلات برطرف شود از نظر كارشناسي مي‌تواند كاركرد اصلاحي كيفر را در زندان و يا كانون اصلاح و تربيت و... كنترل كند؟ يا به لحاظ كارشناسي در توانايي و تخصص مراكزي است كه زنداني در آن ساعت‌ها و روزها و سال‌هاي زندگي خود را در آن جا مي‌گذراند؟ در مساله اعدام هم وضع به همين گونه است. وكيل مقتول بر طبق قوانين موجود مي‌تواند تقاضاي حكم اعدام براي متهم كند، اما آيا بايد نوع اعدام را او پيشنهاد دهد؟ چرا وارد چنين موضوعي مي‌شود و چرا چنين صلاحيتي را براي خود قائل مي‌شود؟ اين وكيل در واقع تشخيص كاركرد اصلاحي كيفر را در صلاحيت و دانش خود مي‌داند. اما آشكار است كه دانش او در اين زمينه محدود است و تجربه او نيز شخصي است و نه كارشناسي، چون او با قوانين سر و كار دارد و حقوقدان است نه روانشناس، يا فيلسوف يا جامعه شناس و يا مددكار اجتماعي. مي‌توان گفت درخواست او مبنايي احساسي دارد و اين گونه ابراز مي‌شود. امروزه و به عبارتي ده ها سال است كه در دنيا تنبيه و مجازات به پنهان ترين بخش فرايند كيفري بدل شده است. ميشل فوكو كه در اين زمينه مطالعات و بررسي‌هاي عميق و موشكافانه‌اي دارد بر اين باور است كه: « تنبيه عرصه دريافت حسي تقريبا روزمره را ترك كرد تا وارد عرصه آگاهي انتزاعي شود، اثرگذاري تنبيه محصول حتميت آن تلقي شد و نه شدت قابل ديدن آن، آن چه بايد از ارتكاب جرم جلوگيري كند نه نمايش نفرت انگيز مجازات در ملاء عام، بلكه قطعي بودن مجازات و تنبيه است؛ ساز و كار عبرت دهنده تنبيه چرخ‌ دنده‌هايش را تغيير داد... »(1) در مورد پرونده قتل دختر دانشجو بايد اذعان كرد كه مقتول به بدترين شيوه به قتل رسيده و احساسات خانواده و جامعه ما بر اثر اين قتل جريحه دار شده است؛ چرا كه خشونت موجود در اين قتل بالاست، يعني وارد كردن ضربات متعدد چاقو. اما از نگاه وكيل مقتول، آيا عدالت اقتضا مي‌كند كه آيين اعدام متهم بايد توام با نمايش كيفر متهم و نمايش شدت خشونت آن باشد. يعني مرگ با طناب دار در ملاء عام؟ آيا اين نمايش مرگ هم جزئي از عدالت است؛ يا بدون نمايش آن، عدالتي كه در پي آن است تامين است. آيا فقط با بازتوليد اين خشونت (كه گويا روح ما را تسخير كرده) به صورت عمومي آرامش برقرار مي‌شود و روان جامعه هم آسوده؟ گاهي آدم شك مي‌كند كه آيا داريم فيلمي در باره زندگي خود مي‌سازيم و هر كدام سعي مي‌كنيم با تصويرسازي‌هاي تازه‌تر و اضافه كردن صحنه‌اي از خشونت بر هيجان آن مي‌افزاييم، تا در نمايش واقعي آن دست پيش داشته باشيم، يا اين خود واقعي زندگي ماست كه داريم هم بازيگر آن مي‌شويم و هم فيلمبردار آن. اما يك پرسش در ادامه و براي وكيل محترم دادگاه مورد اشاره طرح مي‌شود. آيا او وقتي براي ديدن نمايش اعدام مي‌رود، فرزند خود يا فرزندي از نزديكان خود را براي ديدن اين نمايش واقعي مي‌برد؟ يا مي‌توان اين گونه پرسيد، اگر پس از پايان آيين علني اعدام، وقتي به خانه برگشت و فرزند خود و يا فرزندي از نزديكان خود را درحال ديدن فيلم اعدام در ملاء عام ديد، باز هم چنين درخواستي را براي متهم بعدي پرونده خود به عنوان جزئي از عدالت يا قدرت عدالت در دادگاه مطرح خواهد كرد؟ بنجامين راش در سال 1787 ميلادي خطاب به انجمن ارتقاي پژوهش‌هاي سياسي مي‌گويد: «فقط مي‌توانم آرزو كنم كه در زماني نه چندان دور چوبه‌هاي دار، پيلوري(pillory)، قاپوق، تازيانه و چرخ شكنجه در تاريخ مجازات به منزله نشانه‌هاي بربريت سده ها و كشورها و به منزله گواهي بر نفوذ ناچيز خرد و مذهب بر ذهن انسان تلقي شود.»(2)

يادداشت‌ها:------------------------

1. ميشل فوكو، مراقبت و تنبيه، ترجمه نيكو سرخوش و افشين جهان ديده، نشر ني،ص19

2. همان، ص20

 

هفته‌نامه شهروند، 22مرداد90

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 23:27  توسط محمدحسن(سینا) علیپور  | 

رسوايي بزرگ هك كردن پيام‌هاي تلفني و دست داشتن يكي از بزرگ‌ترين كمپاني‌هاي رسانه‌اي يعني نيوز كورپريشن در انگليس، اين پرسش را ايجاد مي‌كند كه آيا دموكراسي مستقر در يك كشور از سوي نهادهاي دمكراتيك، در معرض خطر و تهديد قرار دارد و آيا اين خطر جدي است؟ اين سوال از آن جهت اهميت دارد كه در اين مورد دموكراسي از سوي يكي از مهم ترين نهادهاي خود يعني مطبوعات يك كمپاني رسانه‌اي(1)، در معرض تهديد قرار گرفته و مهم ترين مفهوم و هدف دموكراسي يعني حقوق شهروندي، حريم فردي و آزادي فردي نقض شده است.

يكي از دلايلي كه هك شدن و  كنترل پيام‌هاي تلفني باعث جنجال و اعتراض گسترده و سپس رسوايي شد، انجام اين كار و يا دست داشتن مديران يك شركت رسانه اي بزرگ در اين اقدام است و واكنش هاي همگاني به اين رفتار مغاير با حقوق و آزادي‌هاي فردي، به اين خاطر است كه نهادي كه خود بايد نقش نظارتي بر اين گونه رفتارهاي نادرست و غير مدني داشته باشد، آلوده به چنين خطاي بزرگ و نابخشودني شده است. شايد در مواردي شنيده شده كه سازمان‌هاي امنيتي در كشورهاي دموكراتيك با توجيه رديابي و كنترل برخي شهروندان، بدون طي مراحل قانوني و قضايي اقدام به كنترل و شنود تلفن‌هاي افراد داشته اند، ولي رسانه ها با آگاهي از اين اقدامات كه آزادي‌هاي فردي را در معرض خطر و تعرض از سوي دولت و حاكميت قرار مي‌دهد، اقدام به افشاگري كرده و مقام مسوول را وادار به واكنش و عذرخواهي و پذيرش مسئوليت آن كرده‌اند.

اگر چه در دولت هاي غيردموكراتيك يا رژيم هاي فردي، شنودهاي تلفني و رديابي هاي مخابراتي براي شناسايي مخالفان و منتقدان، آزادي هاي فردي را پيش  از پيش تهديد مي كند، و اين نوع كنترل شهروندان يك فعاليت عادي است و اعتراض به اين گونه رفتارها محدود بوده و به سبب ضعيف بودن مطبوعات و ديگر نهادهاي مدني يا دولتي بودن رسانه ها، همواره مورد بي اهميتي قرارخواهد گرفت. بر اين اساس مي‌توان گفت كه در اين گونه كشور‌ها به دليل ضعف نهادهاي مدني و ناكارامدي و ضعف نهادهاي دموكراتيك، اين نهادهاي شكلي حتي براي استقرار دموكراسي يك خطر و انحراف از اهداف دموكراسي به شمار مي‌روند.

اما براي پاسخ به سوال طرح شده در ابتداي اين نوشته، بايد آسيب پذيري دموكراسي را از سوي نهادهاي دموكراتيك، از چند جنبه در كشوري دموكراتيك ارزيابي و تحليل كنيم.

1.   مطبوعات، رسانه ها، انتخابات، مجلس و... به عنوان نهادهاي دموكراتيك شناخته شده و راهكاري براي استقرار دموكراسي و مردم سالاري به شمار مي روند. از نگاهي ديگر اين نهادها به عنوان اصول دموكراسي تحليل مي‌شوند. بنابراين  وجود آنها در دموكراسي‌هاي امروزي پيشبرد و موفقيت دموكراسي‌ها را تضمين مي كند، تا حدي كه گاهي به عنوان مفهوم دموكراسي توجه تحليلگران و صاحب نظران را به خود معطوف مي كنند. اما از بعدي ديگر اين نهادها در واقع ابزارهاي مدرن براي استقرار دموكراسي هستند. از اين نگاه اين نهادها همان گونه كه موجب استقرار و تحكيم دموكراسي مي‌شوند و تجريه كشورهاي دموكراتيك هم نشان مي دهد كه اين گونه  است؛ تجريه كشورهايي ديگر پيش رو است كه در آنها  نهادها و يا ابزارهاي دموكراسي در واقع به عنوان دشمن دموكراسي هستند. يك دشمن بد كه در لباس دوست و همراه خود را نشان داده است . گاه در تلقي افكار عمومي در اين كشورها چهره اي نامطلوب يا بد از دموكراسي را به وجود آورده و يا نوعي سرخوردگي نگران كننده را از خود بروز مي دهد. شايد ارتباط با كشورهاي داراي دموكراسي و آگاهي از كاركرد واقعي اين گونه نهادهاي دموكراتيك، اميدها را براي دستيابي به حقوق و آزادي‌هاي فردي افزايش مي‌دهد.

2.   در دموكراسي‌هاي پيشرفته  همان گونه كه دولت پاسخگو و مسئوليت پذير است و اين امكان از طريق نهادينه شدن حاكميت قانون امكان پذير شده ، مطبوعات و رسانه‌ها كه به سامان دهي واستمرار حاكميت قانون و مسئوليت پذيري همگاني در قدرت و جامعه كمك مي كنند، خود از اين نظارت پذيري مصونيت ندارند. حتي اگر دولت، دادگستري و مجلس همواره خود را در معرض پرسش مي بينند و ملزم به پاسخ دادن به افكار عمومي از طريق مجلس، احزاب مخالف، مطبوعات و ساير نهادهاي اجتماعي هستند،  اما كاركرد ذاتي رسانه ها و مطبوعات يعني نظارت ، طرح سوال و تحقيق هم شامل خود رسانه ها و مطبوعات است. اگرچه به واسطه قدرت نظارتي كه در اختيار دارند ممكن است اين وضع خوشايند آنها نباشد. خصلت افشاگري و بر ملا كنندگي در مطبوعات، رفتارهاي مغاير با حقوق و آزادي‌هاي فردي، دامن مديران مطبوعات و رسانه‌ها را هم مي‌گيرد. بنابر اين، قدرت رسانه‌ها حتي در يك جامعه ليبرال يك قدرت بدون منازع نيست. اگر به دليل قدرت و ثروتي كه به مروز زمان انباشته مي‌شود و يك كارتل رسانه اي پرسود و پرنفوذ را به وجود مي‌آورد و حتي تلقي انحصار را در دوره تنوع رسانه اي و دنياي ارتباطات به وجود آورد، اما مصونيتي ايجاد نخواهد كرد.

در واقع حاكميت قانون و مسئوليت پذيري و پرسشگري در يك دموكراسي، به سراغ رسانه و نشريه اي كه قانون را نقض مي‌كند، خواهد رفت، و پرسشگر و نظارت كننده‌اي كه دامن آن به تخلف آلوده شده،  در آن سوي ميز مورد بازخواست قرار مي‌گيرد. بازخواستي بي‌رحمانه، كه هم شهرت و اعتبار آن را زير سوال مي‌برد و هم ارزش سهام آن رسانه را در بورس كاهش داده و يا سقوط مي كند و در نتيجه زيان مالي هنگفتي به دنبال دارد.

الزامات پاسخگويي در دموكراسي‌هاي پايدار كار را به جايي مي‌رساند كه  قدرت رسانه‌ها، فرد يا مقامي را كه در اركان اجرايي، قضايي و قانونگذاري تخلف كرده و يا قانون را دور زده و يا از قدرت سو استفاده كرده وادار به عذرخواهي و كناره گيري يا محاكمه مي كند، بنابراين، مدير، سردبير و يا روزنامه‌نگاري كه داراي تخلفاتي مشابه مي شود، همين پروسه عذرخواهي، كناره گيري و يا محاكمه را  را بايد از سربگذارند.

در شرايطي كه نهادينه شدن دولت قانونمند و پاسخگو يك اصل است، نهادينه شدن جامعه مدني‌اي  كه به پروسه پاسخگويي و مسئوليت پذيري به عنوان مهم ترين روند حاكميت دموكراسي كمك كند، هم يك اصل پذيرفته شده است. در واقع  اگر دولتمردان به انگيزه ثروت و يا افزايش قدرت پا را فراتر مي گذارند و در ورطه تخلف مي‌افتند، مطبوعات و رسانه‌هايي كه به انگيزه ثروت و يا كسب قدرت و يا افزايش تيراژ و مخاطبان بيشتر دچار خطا و انحراف مي‌شوند، نهادينه بودن جامعه مدني، كارآمدي خود كنترلي خود را در باره آنها انجام مي دهد. حتي اين نظارت ممكن است از سوي ديگر نهادهاي دموكراتيك مثل مجلس، احزاب و ديگر مطبوعات و رسانه‌ها و نهادهاي مدني و يا نهادهاي رسمي مثل دولت و دادگستري، در چارچوب قانون اعمال شود. اين ساختار همگاني نظارتي، نقش مكمل خود را در مقاطع مختلف ايفا خواهد كرد و هركدام در معرض سوء استفاده از اين قدرت نظارتي باشند، حتي با تاخير و يا اندكي ضعف بر ملا خواهند شد.

بر اين اساس مي‌توان گفت خطراتي كه برخي نهادهاي دموكراتيك، دموكراسي‌ها  را در معرض آن قرار مي‌دهند در كشور‌هاي داراي دموكراسي ضعيف و يا شبه دموكراسي‌ها بالاست و حتي فريبي براي افكار عمومي دانسته مي‌شود، اما در دموكراسي‌هاي پايدار ممكن است دوره‌اي از تلاطم و نگراني را براي شهروندان ايجاد كنند، اما خطرهاي ناشي از ضعف كاركردي نهادهاي دموكراتيك، دوره‌اي و موردي بوده و منجر به آسيب‌شناسي دموكراسي و برطرف شدن تهديدهاي جدي براي دموكراسي‌هاست.

يادداشت‌ها:------------------------

1. هفته‌نامه نيوز او دِ وُرد  به علت رسوايي هك شدن پيام‌هاي تلفني و استفاده از محتواي آن در اين نشريه، پس از 168 سال انتشار، براي فرو نشاندن خشم و اعتراض افكار عمومي، ناچار به تعطيلي شد و برخي از مديران برجسته كمپاني رسانه‌اي نيوز كورپريشن ناچار به كناره‌گيري و عذرخواهي رسمي شدند و در معرض محاكمه قرار دارند.

هفته‌نامه شهروند،شماره 4، اول مرداد90

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 9:35  توسط محمدحسن(سینا) علیپور  |