|
|
|
|
|
درباره وحدت ملي اظهارنظرهاي متفاوت و گاه متضادي شنيده مي شود؛ اظهارنظرهايي که گاه بي مبنا و گاه بامبنا است. اما حقيقت آن است که سخنان بي مبنا درباره وحدت ملي فضاي سياسي را گاه چنان پر مي کند که تعجب همگان را برمي انگيزد. سخنان بي مبنا درباره وحدت ملي چون مبتني بر تعريف ها يا برداشت هايي است که اغلب سليقه شخصي و فردي يا گروهي اندک در آن مورد توجه بوده بنابراين تعريف منافع ملي از يک آشفتگي و تناقض رنج مي برد. اين نوع تعريف از وحدت ملي براي جامعه ناشناخته است و در واقع مي توان گفت درک آن براي شهروندان يک جامعه مشکل است به دليل اينکه ادبيات و تعريف به کار رفته در آن سليقه يا برداشت فرد يا افرادي را مورد توجه دارد. در نتيجه اکثريت جامعه نمي تواند ارتباط چنداني با اين تعريف ها از وحدت ملي داشته باشد چرا که مبناي شناخته شده يي از نظر اصولي و مباني منافع ملي که در عرف سياسي و زندگي اجتماعي در جوامع دموکراتيک شناخته شده است، ندارد.
در تعريفي که منافع ملي مبناي وحدت ملي قرار دارد، بر معيارهايي تاکيد مي شود که مخاطب و هدف آن همه افراد جامعه است. در اين تعريف از منافع ملي تنوع قومي، زباني و فرهنگي جمعيت کشور و همين طور برابري اجتماعي، سياسي و حاکميت قانون ابزارهاي پيونددهنده ملي به شمار مي روند. بر اين اساس ديدگاه ها و تصميمات اتخاذشده در راستاي پاسداري از منافع ملي است که جامعه هدف آن، نه اقليت جامعه که اکثريت جامعه را پوشش و مخاطب خود قرار مي دهد.
برخلاف اين ديدگاه که مبناي آن براي وحدت ملي، منافع ملي است که اکثريت جامعه هدف آن است ديدگاهي که بر پايه سليقه و نفع فردي و گروهي و صنفي براي وحدت ملي تعريف ها و برداشت هايي ارائه مي کند، به تناسب موقعيت و مقام سياسي يا نظامي، اين تعريف ها به مرور مخاطب هاي محدودتري را به خود جلب مي کنند. به عنوان مثال هرگاه وحدت ملي از نظر نظامياني که در سياست دخالت مي کنند تعريف مي شود، متفاوت از آن تعريفي است که حتي سياسيون در اقليت از وحدت ملي ارائه مي کنند . نگاه نظاميان و تعريف آنها از وحدت مي تواند شبيه به يک اتحاد پادگاني باشد که بر پايه تجربه و ممارست نظاميان در فعاليت هاي نظامي گري به مرور ايجاد مي شود، آنگاه نمي توان اين نوع تعريف از وحدت و وحدت ملي را براي جامعه و کشور و دولت پذيرفت. خطرات چنين اتحادي آشکار است و پيامدهاي آن جامعه سياسي را به سمت بسته شدن و سپس از هم گسيختگي سوق خواهد داد.
همچنين تعريف هايي که بر پايه منفعت شخصي يا صنفي يا گروهي از وحدت ملي ارائه مي شود نيز داراي پيامدهاي مشابهي است؛ جامعه يي بسته و بيشتر بسته. جامعه يي که به تعداد افراد آن فکر و سليقه وجود دارد چگونه مي شود وادار به اتحاد با يک فکر شود؟ ارسطو در کتاب سياست در ذيل عنوان «ايراد اول به افلاطون؛ افراط در وحدت جامعه سياسي به صلاح آن نيست» مي گويد؛ آشکار است که وحدت چون از حد معيني درگذرد، جامعه سياسي به نيستي مي گرايد، زيرا هر جامعه سياسي طبعاً از تکثر افراد پديد مي آيد و اگر وحدت آن از حد معيني درگذرد، آن جامعه نخست حکم خانواده و سپس حکم فرد را پيدا خواهد کرد، زيرا همگي متفقيم که وحدت خانواده از جامعه سياسي و وحدت فرد از خانواده بيشتر است. پس اگر حتي قانونگذار بتواند جامعه سياسي را وحدت بخشد، بايد از آن پرهيز کند، زيرا فرجام کارش جز تباهي جامعه سياسي نيست. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 22:9 توسط علیپور
|
|
||
|
|
|
|
|
درباره مباني فكري گفت وگوي تمدن ها و فرهنگ ها و يا تخاصم و دشمني تمدن ها و فرهنگ ها ديدگاه هاي مختلفي مطرح شده است. اين موضوع البته از نگاه انديشمندان و اهل فرهنگ نسبت به نگاه سياستمداراني كه منفعت دولت ها براي آن ها در اولويت و اهميت قرار دارد متفاوت است. اگر چه اغلب سياستمداران نيز در باره رويكرد انديشمندان به موضوع گفت و گو فرهنگ ها را با تامل نگاه مي كنند. عرصه بين الملل فارغ از اين كه عرصه رقابت و يا تعارض دولت ها بر سر منافع است، اما از نظر فرهنگي به دليل تعامل و نزديكي ملت ها و شكل گيري نوعي ارتباط و تعامل فرهنگي و توجه به اصول و معيارهاي بشر دوستانه رويكرد انديشمندان را به گفت و گو همواره مورد نظر قرار مي دهند. بنابر اين، ممكن است درباره گفت و گو ي فرهنگ ها و تمدن ها همانند هر موضوع ديگري مخالفان راديكالي در سياست وجود داشته باشند و گاه اين طيف از مخالفان كه داراي نگاهي جزمي در سياست، نژاد، ايدئولوژي و ... هستند، در گوشه اي از دنيا قدرت را به دست گرفته اند، تهديدهايي براي جامعه خود و جامعه جهاني رقم زده اند. ظهور فاشيسم و نازيسم در ايتاليا و آلمان در قرن بيستم، دولت هاي ديكتاتوري كمونيستي در شوروي و شرق اروپا و چين و كره شمالي و كوبا نمونه هايي از اين گونه جزم گرايي سياسي و ايدئولوژيك هستند. اگر مبناي گفت و گوي فرهنگ ها و تمدن ها پلوراليسم و مدارا دانسته شود در آن سوي، مبناي تعارض و دشمني فرهنگ ها و تمدن ها نيز جزم انديشي است. جزم انديشي فرهنگي و سياسي و ايدئولوژيك و خود خو ب بيني و دگر بد بيني، خود بالا بيني و دگر پايين بيني، خود مركز بيني و ديگر پيرامون بيني و ... ريشه ستيزه جويي عليه دگر انديشان در جامعه خود و يا جوامع ديگر است و زمينه شكل گيري تعارض ها و دشمني ها و كم رنگ شدن و يا از بين رفتن فضاي ديالوگ و گفت و گوهاي دو يا چند جانبه است. زمينه ساز فضايي كه يكي گوينده اولي و آخري است و ديگران در هر شرايطي پيرو هستند. امروزه چنين رويكردي نه در درون يك جامعه و نه در درون جامعه جهاني و در ارتباط كشورها با يكديگر برتابيده نمي شود. نگرش گفت و گوي تمدن ها و فرهنگ ها البته از درون جامعه اي به گوش جامعه جهاني رسيد كه به لحاظ تاريخي و فرهنگي همواره از آسيب منولوگ و تك گويي رنج برده و هزينه هاي سياسي و فرهنگي و اقتصادي جبران ناپذيري به آن تحميل شده است. وجود نگرش هاي متكي بر فرد سالاري و ساخت سياسي و فرهنگي خاصي كه از ويژگي هاي جوامع شرقي بوده، زمينه ساز حضور و تداوم سلسله حكومت هايي با ساختارهايي بسيط و متمركز در قدرت شد. بنابر اين بلند شدن صداي ُگفتمان فرهنگي و تمدني به عنوان هنجار مشترك انسان از درون چنين جامعه اي توجه جامعه جهاني به خصوص جوامعي كه دهها سال است كه از جزم انديشي فكري فرهنگي فاصله گرفته اند، به خود جلب كرد. توجه ما و توجه جامعه جهاني را به دوره اي از تاريخ بازگرداند كه البته مربوط به دوره اي از فرهيختگي انساني، فرهنگي و تمدني ايران يعني دوره كوروش بزرگ است. دوره اي كه موجب سربلندي براي ايران و جامعه و جهان انساني است. در اين دوره هنجارهاي انساني و بشري برتري پيدا مي كنند و جزم انديشي در انزوا بوده و چند زيستي فرهنگي و قوميتي به شيوه مسالمت آميز رايج بوده است. اگر چه پس از اين دوره، بيشتر افول فرهنگي و سياسي و تمدني حاكم بوده و اين گسست تمدني گريبان ما را رها نكرد. به هر حال نگرش گفت و گوي تمدن ها و فرهنگ ها كه از سوي سيد محمد خاتمي رئيس جمهور سال هاي 76 تا 84 ايران مطرح شد توجه جامعه جهاني را اعم از انديشمندان و سياستمداران به خود جلب كرد.در واقع اين صدا از دورن جامعه ما به گوش جامعه جهاني رسيد و شنيده شد. خاتمي كار بزرگي كرد. او ما را بر فراز گفتمان فرهنگ ها و تمدن قرار داد تا از بالاي آن جهان را ببينيم و جهان ما را ببيند. جهان ما را ببيند كه به رغم يك گسست طولاني تمدني هنوز از جزم انديشي نفرت داريم. ذهن هاي ما اهل انديشه و فكر بوده و براي گفتن و شنيدن آماده است. مي خواهد هم بگويد و هم بشنود. هم در درون جامعه با خود و شهروندان و با حكومت اش بگويد و بشنود و در بيرون با انسان هاي ديگر و جامعه جهاني. صدايي كه هم اكنون و از زبان ما هم شنيده مي شود. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 20:15 توسط علیپور
|
|
||
|
|
|
|
|
بيش از يکصد سال پيش فرمان مشروطيت توسط مظفرالدين شاه صادر شد تا يکي از مهم ترين خواست هاي مشروطه خواهان يعني ايجاد دستگاه عدليه امکان تحقق پيدا کند.اکنون که به گذشته نگاه مي کنيم، دستگاه عدليه ايران فراز و فرودهاي زيادي را براي تحقق عدالت در جامعه يي که مناسبات اجتماعي و سياسي و فرهنگي نويي را با دنياي مدرن آغاز کرده پشت سر گذاشته است. اگرچه فرودهاي آن بيش از فرازهايش بوده است، چراکه به رغم پشت سرگذاشتن دو انقلاب و دگرگوني مهم سياسي و اجتماعي هنوز سخن از ويرانه عدليه و قضائيه است.شايد يکي از دلايل ناکامي براي ساختن عدليه يي که هدف و آرمان هر جامعه يي براي برقراري عدالت است در نوع نگاهي است که به قاضي و داور عادل وجود دارد.شايد در نگاهي سنتي به عدالت و قضاوت است، يعني نگاهي صرفاً فقهي به عدالت. در حالي که مناسبات در ساير بخش ها و عرصه هاي اجتماعي، سياسي، فرهنگي و اقتصادي با تکيه بر تحولات مدرن است و اما در نگاه به قضاوت و عدالت، فکر و دانش فقهي است که حرف آخر را مي زند، بدون اينکه به دانش هاي جديد حقوقي و جامعه شناسي و روانشناسي و... اهميت کافي داده شود.دانش فقهي در جامعه 200 يا 300 سال پيش يا عقب تر از آن در هزار سال پيش کاربرد موثري داشت، چون رشد ديگر دانش ها در اندازه همان جامعه بسيط و سنتي کوچک بود. اگر حاکم عادلي هم وجود داشت داوري عادلانه شکل مي گرفت. اگرچه در نمونه هاي تاريخي همان جامعه سنتي و بسيط کمتر اثري از موفقيت در برقراري عدالت ديده مي شود. شايد دليل اصلي آن برقراري حکومت فردي و وجود ساخت خليفه يي بودکه حرف اول و آخر را او مي زد و همان دانش بسيط فقهي هم براي عدالت و داوري عادلانه کاربرد کمي داشت. حتي بخشي از اين دانش امروزه مشمول مرور زمان است و از آن استفاده يي نمي شود.بنابراين در جامعه امروز که هر روز بر پيچيدگي هاي آن افزون مي شود و دانش براي مديريت و برون رفت چنين جامعه يي رشد شگرفي داشته و رشته ها و ميان رشته هاي جديدي تاسيس مي شود، آيا با يک دانش بسيط و بدون احساس نياز به ساير دانش ها توفيق خواهد يافت؟ واقعيت اين است که مديريت دستگاه قضايي در ايران بايد با تغيير نگاه خود و اتخاذ سياستگذاري تازه و منطبق با تحولات جامعه مدرن، سامان قضايي را در مرکز برنامه خود قرار دهد. اگر چنين تغييري در نوع نگاه به مقوله عدالت و قضاوت ديده شود شايد اميدوار به ايجاد تحولي بود.امروزه دانش حقوقي جديد که يکي از مهم ترين دستاوردهاي حقوقي و قضايي دنياست در دستگاه قضايي غريب و ناآشناست. البته اين ناآشنايي شايد به ساختار آموزش عالي ايران بازمي گردد. درس هايي که در رشته حقوق در دانشگاه ها تدريس مي شود و کتاب هايي که به عنوان منبع درسي شناخته مي شود تا چه اندازه با دانش حقوقي روز دنيا سازگار است؟ ادبيات و محتواي اين درس ها بسيار دور از دانش حقوقي دنياست و مرجع بسياري از درس هاي حقوقي به دانش بسيط فقهي بازمي گردد، در صورتي که بايد در کنار دانش فقهي که در واقع دانش احکام است، دانش حقوقي روز دنيا که بر پايه مناسبات جامعه پيچيده امروزي و به مرور زمان و در يک فرآيند عرفي حقوقي انباشت شده، مورد استفاده قرار گيرد.به همان ميزان که دانش حقوقي روز دنيا در رژيم حقوقي و قضايي ايران ناشناخته است، حضور حقوقداناني که به اين دانش آگاهي دارند در آنجا کمرنگ است و در سياستگذاري ها نه تنها داراي نقش تاثيرگذاري نيستند بلکه از نظر مشورتي هم مورد مشورت نيستند.جايگاه وکالت و استقلال وکيل که اصل آن در روند دادرسي ها اگرچه با پيش بيني محدوديت هايي پذيرفته شده است، خود نمونه يي ديگر از کم اهميت ديده شدن دانش حقوق و حقوقدانان در رژيم حقوقي و قضايي ايران است.واقعيت اين است که اگر به همان ميزان که دانش آموختگان فقهي حوزه در دادگستري و دستگاه قضايي ايران داراي نفوذ و منزلت کافي هستند، دانش آموختگان حقوقي که از ايران و ديگر کشورهاي پيشرفته فارغ التحصيل مي شوند داراي جايگاه و منزلت کافي نباشند نمي توان انتظار داشت آمد و رفت مديران ارشد در دستگاه قضايي تحول تازه يي را رقم بزند. همين طور تغيير و تجديدنظر در گزينش بازجو، بازپرس، داديار و قاضي و رعايت معيارهايي که امروزه در کشورهاي داراي رژيم حقوقي پيشرفته مورد توجه و تاکيد است.رئيس قوه قضائيه اگر بخواهد به واقع در انديشه حل مشکل دستگاه عدليه باشد، بايد روز اول به جاي رفتن به دفتر کار جديدش، سري بزند به بازداشتگاه شاپور و کهريزک و پاسارگاد و اوين و رجايي شهر و منفي چهار وزارت کشور و... يا کساني را که در بين مردم به بي طرفي و انصاف و عدالت شناخته شده هستند تعيين کندتا گزارش هاي مستندي را براي او تهيه کنند. او خواهد ديد بازجويان چه کساني هستند و داراي چه نوع نگاهي به قضاوت و عدالت و انصاف اند. آيا بازپرس ها بر پايه معيارهايي که يک جامعه را به عدالت نزديک مي کنند، هستند يا فاصله يي دور تا رسيدن به آن وجود دارد؟ مراحل تحقيق در پرونده ها چگونه است؟ چرا بايد وزارت کشور که مسوول امور سياست داخلي است، در زيرزمين آن بازداشتگاه وجود داشته باشد؟ ساختماني که براي امور اداري سياست داخلي ساخته شده چگونه مي تواند براي زندان و بازداشتگاه مورد استفاده قرار گيرد و همين طور سوله هاي کهريزک به گونه يي ديگر که قلم از نوشتن آنچه در آن گذشته است، شرم دارد. آيا رئيس قوه قضائيه مي خواهد از کسي پيروي کند که به گفته آن دانشمند عرب صداي عدالت انساني بود؟ آقاي شاهرودي و آقاي لاريجاني و آقاي... صدايي که از بازجويي، بازپرسي، دادگاه و دادگستري شما به گوش مي رسد تا چه ميزان به صداي عدالت انساني علي(ع) نزديک و چقدر دور است؟ شايد اين معيار سختي است. پس شما در برخورد با متهمان عادي و سياسي و گناهکار و بي گناه به معيارهاي روز دنيا نزديک شويد و حتي از آنها جلو بيفتيد و سازگاري دين رحمت را با هر معياري که موجب سرافرازي انسان و انسانيت است، به رخ بکشيد.نگارنده اميدوار است رئيس جديد قوه قضائيه به خيلي جاهاي ديگر سرکشي کند. به جمع وکلا و حقوقدانان برود و از آنها درباره نگاه شان به دستگاه قضايي و دادگستري بپرسد و پيشنهادهايشان را بشنود و بپذيرد. او همچنين به دفتر روزنامه ها و نشريات برود و از نزديک وضع مطبوعات را از نظر آزادي بيان که امروزه در دموکراسي هاي پيشرفته از مهم ترين نهادهاي نظارتي مدني شناخته مي شوند، بررسي کند. در صورت برطرف شدن بسياري از محدوديت ها و تنگ نظري ها مطبوعات مي توانند در پالايش و نظارت بر رفتارهاي قدرت تاثيرگذار باشند و زمينه کاهش فساد مالي و اداري و سياسي را فراهم کنند.رئيس جديد قوه قضائيه خيلي جاهاي ديگر بايد سر بزند. به عنوان مثال بايد به قوانين داخلي و مقايسه آن با قوانين کشورهاي پيشرفته هم مراجعه کند و آنها را مطالعه و مقايسه کند. بد نيست اعلاميه جهاني حقوق بشر را هم ببيند. به رغم اين همه حاشيه سازي چند ماده از اعلاميه حقوق بشر با نگرش ديني روز مردم و جامعه ما ناسازگار است. آيا کنوانسيون منع تبعيض عليه زنان يا کنوانسيون حقوق کودک يا کنوانسيون منع شکنجه و... امکان انطباق پذيري با قوانين داخلي و نگرش فکري جامعه ما را ندارد؟ آيا با پذيرفتن اين اصول و معيارهاي حقوقي ما از اصول انساني ديني خود دور مي شويم يا نزديک خواهيم شد؟ به هر حال بررسي و نگاهي به اين گونه مقولات و اتخاذ چنين نگرش و رويکردي است که مي توان با آن صداي عدالت انساني را شنيد. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 18:50 توسط علیپور
|
|
||